X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان

خیال..
____________________

غرق افکار و خیــالات شدم
...
دفتر خاطره را بستمو باز..
فارغ از جنبش آفاق شدم
بی تفاوت به زمان..
بی توجه به مکان..
دلخور از توطئه ی فاصله ها..
کمی هم بگذار بچسبم به تو..
بگذار خودم را محدود نکنم..
من که میدانم همه هوشم شده معطوف افکار و خیالات محال...
بیدارم نکن.. از این رؤیای شیرین..
تازه گرم دیدنت شده ام، لا به لای برگه های خیال..
کمی هم به من مهلت دیدن بده..
من هم نفس میکشم..
دیگر انکار نمیکنم..
هرآنچه تاکنون به چشم ندیده بودم..
میشود کمی هم کنار من بنشینی..؟
هیچ میدانی چه گذشت بر دلم از نبودنت..؟!
من در خیال خود..
هر شب با بوسه ای میمیرمو..
هر صبح با رؤیای همان بوسه بیدار میشوم..
به همین اُمید زنده ام.. همین..
من عاشق اینم که فقط..
خیره در عمق نگاه تو بمانم
محو آن صورت ماه تو شوم
آه.. باور این همه زیبایی یکجا..
گاه از حجم خیالم به بیرون دَرز میکند..
نمیتوانم بی تو.. دیگر نمیتوان..
دستانم را بگیــر..
مدتهاست که منتظر نشسته ام تا بیایی..
و چه داغ است حریق دستانت
حـُـرم نفسهایت پیاپی..
همچو لالایی ـه زیبای مادرانه، آشناست به گوش..
دوست دارم عطر تنت را
ای تمام تمنای من..
کاش تنم بوی تو را بگیرد
کاش میشد لا به لای انگشتانم بگیرم..
خرمن گندمگون گیسوانت را..
که چون آبشاری طلائی بر روی دوش ـت چشم نوازی میکند..
دارد میسوزاند ریشه ی خواستن را
تمنای داشتن تو در فــراسوی خیال..
پندارم پاره پاره میشود.. گاه و بیگاه..
مرا ابهامی غریب در آغوش کشیده است..
کاش دستم را بگیری..
نمیدانی.. چه سوزی ست در نفسهای تو..
چه احساس مستانه ای ست..
...
به یکباره...
سیل اشکهایم، چو رودخانه ای خروشان..
سـَــدِّ حقیقت و پندار را شکست..
و نوید پایان یک رؤیــاست..
و باز خیال من در حصار زمان گیر کرد..
و بیدار شدم..!
سلام میکنم.. و یک آرزو..

" کاش باز هم خیــــال کنم "

__________________________
ــــــــــــــ سهیل _____

[ شنبه 21 اردیبهشت 1392 ] [ 18:24 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید