یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان

_____________________________

 

صدای چند حواصیل برده دلتنگـــی
در این هوای مه آلود و اندکی ابری
 
دَمی که بُگذرد انگار میزند باران
شنیدنی ست صدای چکاوک نالان
 
نشسته است کناری خروسک لاری
کک ـش نمیگــَـزد از حال مرغک زاری
 
بهانه دست خودش داد اردک مدهوش
به لحظه ای که گرفتش نان به منقاری
 
دوان دوان و گریزان به این سو و آن سو
نداد غاز گرسنه مجال خوردن و او... .
...
دَمی گذشت و صدایی به آنسوی پرچین
به ناگهان بشکست این هیاهوی سنگین
 
فضا گرفت به آغوش ترس و حیرت را
بداد شیون و فریــــــــاد مرغک تنها
 
بگفت این چه مصیبت که بر سرم آمد
چرا نتیجه چنین شد که عاقبت غایت
 
نشد به دیده ام افسوس جوجه ای در اوج
به عرصه آمده اینبار تخم مرغی پوچ!

 

_____________________________
___________  سهیل ___________

[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 16:09 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید