X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

که گویا قبل از هر فریادی لازم است..

من تمام هستی‌ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم، کُشتم..

من بهار عشـــق را دیدم

ولی.. باور نکردم

یک کلام، در جُزوه‌هایم

هیچ نـنوشتم..!

من، زِ مقصدها..

پــِــی ِ مقصودهای پوچ اُفتــادم

تا تمام خوب‌ها رفت ُ..  خوبی ماند در یـــادم..

من به عشق منتظربودن، همه صبــر و قرارم رفت

بهارم رفتــ..

عشــق‌م مــُــرد..

یــارم رفتــ...


خـُرسند شدیم از اینکه امـروز

رنگی دِگــَـر است، نه رنگ دیــروز

تا شب نشده، رنگِ دِگـَر شد

گفتند: [ از این نکته، هـزار نکته بیامـوز...]


فـــــریـــــــاد زدیم که چــرخ گردون

لیــــــلا تو نداده‌ای به مجنــــــون

فریــاد برآمد آنکـــه  خامــوش..

کم داد اگـر، نگیـــرد افــزون

خـــامـــوش شدیـــــــمُ  در خمـوشــی

رفتیـــــم ســـــراغ ِ مـِــی‌فــروشـــــــی

فـــــریـــــــاد زدیم  دَوای‌مــا کــو..؟

گوینــد دواست  بـــــاده‌نـــوشـــی..

هوشیـار نشــد مگــــر که مدهــوش

این بارِگـــــران، بگیــــــرم از دوش

آرام کنــــار ِگوش ِ ما گفت..

این بـــارِگـران، تو مُفت مفــــروش..!

از خود به کجـــا شــَــوی تو پنهــان...؟

از خود به کجـــا شــَــوی گـُریــزان...؟

بیـــــــداریِ‌دل، چُنیــن مَخوابـان

سخت آمده است، مبخش آسان..!

هوشیـــــــار شدیــم از اینکــه هستیــم

رفتیــــــمُ در ِ مــِــی‌کــَــده بستیــــــم

با خود به سخن چنین نشستیـــم

مـــــا بـــاده نخورده‌ایــم ُ  مستـــیم..؟!

مسجــد سـَــر ِ راه، از آن گـُذشتیــم

بر روی ِ درش چنیــن نــوشتیـــــــم


" در مـِــی‌کــَـــده هــم خـدای بینـــی             با پــرده خـــدا اگــــر نشینــــی "

[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 17:56 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید