X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


فقط یک پلک‌‌ْ با من باش..

باش‌‌ْ به امید لحظه‌ای که به سوی من آیی..

چه خندان‌‌ْ و چه گریان‌‌ْ ،

که بی‌سبب‌‌ْ همیشه عریان‌‌ْ ،

و خدایی که در این نزدیکی‌ست ،

همیشه‌‌ْ تو را به سوی ِ خود می‌خواند..

باید بخواهی که بشنوی ،

نه با گوش سر ،

که با گوش دل..


یــک لحظـــه بـا تــو بـودنــم کــافــی‌ست

نه به طولانی ِ عـُمر ِ نـوح ِ پیغمبـــر

که به یک دَم‌‌ْ  ز ِ پی ِ بازدمی

نه به ژرفای ِ آب ِ دریایی که موسایش شکافت

که به یک جرعه‌ی آبی ز ِ کف ِ دستانی

نه به ابعــاد ِ طویل ِ دشــت‌و تاکستانی

که به اندازه‌ی یک باغچه‌ی کوچک نقلی حتی

نه به قدّ ِ همه‌ی عالم نادیده و دنیایی دور

که به محدوده‌ی خاکی‌‌ْ که برقصد صنمی

نه به اندیشه‌ی ژرف ُ یــَد ِ طولای همه دانــایـان

که به ناپختگی ِ کودک ِ انسان‌‌ْ شـایـد

نه به پیوستگی ِ دست خلایق که به‌هم مُشت شـَوَد

که به اندازه‌ی برخورد ِ سـَـر‌‌ْ انگشتانی

نه به مقیاس وسیع ِ همه‌ی هستی‌و منظومه‌ی شمسی

که به اندازه‌ی یک دانه‌ی ریـز ِ ارزن‌‌ْ

نه به ژرفـــای همــه اقیـانـوس

که به‌عمـق کم یک برکه‌ی مـُرداب‌‌ْ فقط

نه به اوج پـَر ِ پــرواز ِ عقـابـی بـالــغ

که به سر پنجه‌ی نوپـا که بدنیا آید

نه به سوزانی ِ خورشیدی داغ

که به گرمای ِ دهانی که بگفته‌ست: ”هـآ ‌‌ْ“

نه به سرمای ِ زمستانی‌و کوهی پـُر یخ ‌‌ْ

که به اندازه‌ی یک دانه‌ی برف ‌‌ْ

نه به شیرینی ِ شهدی که تراویده ز کندوی ِ عسل ‌‌ْ

که به اندازه‌ی یک حبه‌ی قندی کوچک

نه به سنگینی ِ اشعار و همه‌ی اوزان‌ها

که به یک دکلمه‌ی ساده‌ی بی‌ضرب‌‌ْ همی

نه به سنگینی ِ سنگی‌‌ْ که نشان ِ نزدن ‌‌ْ

که به بی‌وزنی ِ یک گـَرد و غبار ِ سر ِ یک دانه‌ی ماش‌‌ْ

نه به مستانگیُ عیش ُ شرابی کهنـه

که به یک ذکـر‌‌ْ و آرامش ِ دل‌‌ْ در پی ِ آن‌‌ْ


♦[ دل آرام گـیــــــرد به یـــــاد خـــــدا ]♦


___.-._:-:_ ‌سهیل‌ _:-:_.-.___



” نوک ِ انگشتان ِمن پَر دارد ؛ نوشتن‌‌ْ آدم را از زمین جدا می‌کند.“

[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 21:02 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید