X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


تقدیـر، همچون کرکسان ِ گرسنه‌ای‌‌ْ

مرا به چنگال ِ بی‌رحم‌اش

به هر سوی‌‌ْ می‌بـَرَد

تا لاشه‌ام را

در سکنایی غریب‌‌ْ

به سلاخی کشد..


اینک‌‌ْ در آرزوی معجزه‌ام، حاشا..!

ور نه انگار تنها منم‌‌ْ فرو رفته به ابهام،

که هر دم تیری در تاریکی‌‌ْ

به سویی می‌پراکنم،

در پویش ِ فریادی..


باری‌‌ْ،

چه باک است‌‌ْ بانگ سکوت سر ندهی ؟

یا که شاید -از لحظه‌ی ولوج‌‌ْ-، لال مادرزاد آفریده شدی..!


افسوس که فهم،

عزلت‌نشین ِ بیتوته‌های ِ تنگ و تاریک ِ تاریخ‌‌ْ مانده است..


لاجـَـرَم،

همچون موشان‌کور ‌‌ْ

هر راه‌کوره‌ای را رج می‌زنم‌‌ْ،

نه چون سگانی‌ولگرد ‌‌ْ

که به هر پستوی‌‌ْ تکه‌نانی را..


اینک‌‌ْ به دنبال انگیزه‌ام، شاید..!

بس دریغا که این واژگان‌‌ْ

عارضه‌ای‌ست زودگذر،

چیره بر تارک ِ نوپای ِ افکاری‌‌ْ

که بسان ِ سقوط ِ برگ‌های ِ خزان‌‌ْ،

روزی به کوچه‌های ِ بـُن‌بست خواهد ریخت.


▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄ سُهیل ▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄


[ جمعه 17 آبان 1392 ] [ 20:21 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید