X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


و باز ‌‌ْ

به ناز ‌‌ْ

بر گستره‌ی ِ روز ‌‌ْ

که جبر ِ زمان ‌‌ْ

سیه فام ‌‌ْ

می‌کشد هنوز ‌‌ْ

چادر ِ شب ‌‌ْ را

به هر وزن و عروض ‌‌ْ

به دوز ‌‌ْ




ــ باری‌‌ْ ، رأس ِ ساعت ِ هیچ‌‌ْ

ما -من و تو- غلتاغلت ِ تکرار‌‌ْ گم می‌شویم‌‌ْ

به فراخور ِ حال‌‌ْ ــ

و تداعی ِ تلقین‌گون ِ آرامشی‌‌ْ عمیق‌‌ْ را می‌جوییم‌‌ْ در ذهن‌‌ْ




کدامین‌تان‌‌ْ

مسحور ‌‌ْ

به جذبه‌ی ِ درخشان ِ ستارگانی‌‌ْ

آزین‌‌ْ شده‌‌ْ

بر تن ِ خفته‌ی ِ آسمان ‌‌ْ

نگشت ؟

ــ خود اگر عاریتی‌‌ْ

در هر سمت و سوی‌‌ْ  پُر طمطراق‌‌ْ

باشد یا نباشد ــ




بی تابنده‌‌ْ ماه‌یی را به صلیب کِشند ‌‌ْ:

ابرهای ِ رنگ ِ تعلق یافته ‌‌ْ

همچون‌‌ْ انچوچکان ِ خود باخته ‌‌ْ

ــ که بر ماش‌‌ْ منّتی نیست‌‌ْ

از هیچ یک‌ْ

چه بتازند -یا- چه نتازند

-اگر-

با زرق و برقی‌‌ْ فزون‌‌ْ

باشد -یا- نباشند

حتی ــ

که عاقبت

خود‌‌ْ افول می‌کنند‌‌ْ از پی ِ بی‌تدبیری‌شان‌‌ْ.




نفس می‌کشیم ما -من و تو-

با هزار بارقه‌ی ِ برّاق ِ امید و سُرور ‌‌ْ

شبانه روز ‌‌ْ

ــ باری‌‌ْ اگر مجال ندهد کوتاهی ِ عُمر ‌‌ْ

محال است‌‌ْ به سکوت‌‌ْ بسنده کنیم! ــ

که تا صبح دم، پاسی نمانده

ــ آری ــ

تا خروس‌‌ْ خوانش هنوز لَختی‌‌ْ وقت باقی‌ست‌‌ْ.




چه خوب، که تو هم اینجایی‌‌ْ

باری‌‌ْ ، یکی از من و مایی‌‌ْ

...

ــ چنان که او نیز پیش ِ من است‌‌ْ

بی‌آنکه به کسی ربط داشته باشد:

دوستانه دوستش می‌دارم ــ




گرماگرم ِ هُرم ِ شبنم‌های ِ در غفلت‌‌ْ خفته

دمادم‌‌ْ

از هر دم‌‌ْ و بازدم‌‌ْ

به نفسی حق ‌‌ْ

روحی‌‌ْ در من می‌زایی‌‌ْ

ــ به هر نفس‌‌ْ حیران ‌‌ْ شب ‌‌ْ ــ

« کیستی که من‌‌ْ

اینگونه به اعتماد ‌‌ْ

با تو سُخن می‌گویم؟ »




به سوده ‌‌ْ

تابنده ‌‌ْ شعله‌ای‌‌ْ را مانم‌‌ْ

هرچند پُر دوده ‌‌ْ

آسوده ‌‌ْ

ــ از قلبی که منم ؛

نقطه‌هایی سپید را هنوز ‌‌ْ

رنگ ِ تعلق نگرفته ‌‌ْ

یدک می‌کشم‌‌ْ

و به اشک ِ چشم‌‌ْ

غبارروبی می‌کنم‌‌ْ ــ

که محنت ِ آشفته روزگار‌‌ْ

آلامم ... -امّا-

آه ‌‌ْ ... نفس می‌کشم‌‌ْ ...




و چگونه روایتی‌ست‌‌ْ ؟

که سنگی‌‌ْ

دستانی‌‌ْ کوچک را

بر قاب ِ شکسته‌ی ِ به خاک افتاده ‌‌ْ

بر دیواری گِلین

میخ کند!...

ــ و سکوت کنی ! ــ


و گُلی،

درد را

در دیگ ِ جوشنده‌ایْ مذابْ

به آخرین اعتراف‌‌ْ بر نکرده گناه ‌‌ْ

فریاد کشد!...

ــ و سکوت کنی ! ــ


” چرا هنوز‌‌ْ

رایحه‌ی ِ میوه‌ای‌‌ْ ممنوعه‌‌ْ ذهن‌‌ْ را

به چالش‌‌ْ می‌کشد امّا،

همچنان‌‌ْ بر‌‌ْ دار‌‌ْ آویزان‌‌ْ پرستوی ِ بهاری ‌‌ْ نیمه‌جانْ باقیْ ؟!...


تا به کِی باقی‌ست‌‌ْ

باغی در خزان ‌‌ْ ؛ گل‌‌ْ در تنور‌‌ْ ؟

تا به کِی جاری‌ست‌‌ْ

رودی بی‌ترنم‌‌ْ ، بی‌غرور ‌‌ْ ؟

یا که اسبی بی‌سوار ‌‌ْ تا به کِی باقی‌ست‌‌ْ

باری،

تا به کِی جاری‌ست‌‌ْ

هر دل‌‌ْ

چشمه‌ای‌‌ْ خشکیده از خشم ِ خدا در ذهن من‌‌ْ ؟ “




زمان ‌‌ْ

زمانه‌ی ِ خار و خس‌‌ْ است؟

ــ اگر‌‌ْ برای ِ شروعی‌‌ْ دوباره، مُهلتی نیست‌‌ْ:

خس‌‌ْ است ... خس‌‌ْ است ... خس‌‌ْ است ...

و پیگیری ِ زیادی‌اش‌‌ْ:

بس‌‌ْ است ... بس‌‌ْ است ... بس‌‌ْ است ...

اینجاست که:

هوا همیشه پس است!... ــ




فاخته‌‌ْ تاخته‌‌ْ بر گداخته‌‌ْ درد ِ درونم ‌‌ْ

هرآنچه دار و ندار‌‌ْ حراج‌‌ْ ساخته‌‌ْ

من دل خونم و مینالم!... نه از فقر !!!

چرا که قریب به یقین ‌‌ْ

گرداگرد دردهای ِ من:

مُشتی ،

” ساحرکان ِ لجن‌‌ْ سفیه سرشت‌‌ْ -هنوز-

داغ ِ عفت‌‌ْ -یا- عصمت ِ بر باد رفته -از سالیانِ - کورسالگی‌شان ‌‌ْ

را عزادار اند!... “




ــ ابری که باد را بُرد ؛ دیگر عجیب نیست !!! ــ

” نه‌‌ْ ، اشتباه ِ کودکانه‌ای‌ست ‌‌ْ

نه‌‌ْ از آن‌جهت که پنداشتی:

سروده‌ی ِ شاعر‌انه‌ای‌‌‌ْ... “

نه ... نه ... نه ...

ــ ابری که باد را بُرد ؛ ”اینجا“ عجیب نیست !!! ــ

تو حالت چگونه است بی‌من ‌‌ْ

ای‌‌ْ « عشق ِ بی‌عاشق ِ من‌‌ْ » ؛ این را به من بگو ؟


◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘

• پی‌نوشت:


شب‌‌ْ خاموش ‌‌ْ

چراغ ‌‌ْ روشن ‌‌ْ

و صبح دیگری در راه ‌‌ْ

بی‌هیچ تفاوتی از برای ِ من

که فردا روز دیگری‌ست‌‌ْ ؛

یا امشب ْ

چگونه خواهد شد ...

وقتی

همه چیز

در تنهایی‌‌ْ -خلاصه شود- ، بی‌معناست‌‌ْ ...


” آن‌هنگام ‌‌ْ که ماه ‌‌ْ

خلاء ِ تنهایی‌اش را

در خلسه‌ای گذرا ‌‌ْ

با نیم‌تنه‌ای عریان ‌‌ْ

در آغوش ِ دشمنش می‌جوید !

و تا صبح ‌‌ْ

به دنبال ِ توجیه‌یی تکراری‌ست ْ ...

با کلاف ِ مـَـه و جادوی ِ سـایــه‌ها ‌‌ْ

اندیشه‌ها ‌‌ْ در هم می‌آمیزد

تا همخوابگی‌اش‌‌ْ ، عادی جلوه دهد ...


- این شب‌ها ‌‌ْ تنهاترین منم که خواب را از چشمانم دریغ داشته‌ام ! -

به راستی هر شب‌‌ْ

چگونه آرام‌‌ْ سر بر بالین‌ات می‌گذاری ؟

آن‌هنگام‌‌ْ

که از این رسوایی‌ها ‌‌ْ

تنها

ستارگان ِ دور دست‌هایند ‌‌ْ که بی‌خبـــرند ‌‌ْ

و به انحنای ِ هلال ِ ماه ‌‌ْ هر شب ‌‌ْ حریصانه رشک‌‌ْ می‌ورزند ! “


▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄ سُهیل ▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄


[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 18:27 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید