X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


هر کلام ِ تو

لبخند ِ سعادتی‌ست ‌‌ْ

که هیچ‌گاه از حافظه‌ی ِ احساس‌ام‌‌ْ ،

محو ‌‌ْ نخواهد شد ؛


باری ‌‌ْ،

با سبدی‌‌ْ پُر

ز ِ واژه‌های ِ معطَّر ‌‌ْ

به میهمانی‌ات‌‌ْ آمده‌ام‌‌ْ ؛

می‌خواستم بدانی‌‌ْ

که چه بی‌تابانه‌‌ْ

نگاه‌ات ‌‌ْ را به انتظار ‌‌ْ بَست‌نشسته‌ام ‌‌ْ،

تا حضورت را، به مُحبَّت‌‌ْ پذیرا باشم ‌‌ْ...


بدان‌‌ْ،

از عُمق ِ جان ‌‌ْ،

به مهربانی‌‌ْ

با تو سُخن‌ها خواهم گفت‌‌ْ

از سپیدی و برف ‌‌ْ خواهی شنید ‌‌ْ

از نور

و اُمید

هم‌ بدانگونه که می‌پسندی‌‌ْ

سرودها خواهم گفت ‌‌ْ


بیا ‌‌ْ و بخوان‌‌ْ

که بدانی‌‌ْ

سر ِ هر جمله‌ی ِ این شعر ِ سپید ‌‌ْ

– سَر ِ تو – با خدا غوغایی‌ست!...


اینکه امشب تو بدانی‌‌ْ

چه سپید و

چه سیاه

به تو می‌اندیشم‌‌ْ!...

زیر ِ هر پلک ِ پریشان ِ نگاه

به تو می‌اندیشم ،

به تو که نوری و

از جنس ِ خدا

به تو می‌اندیشم‌‌ْ


و هماره‌‌ْ تو بدان

دل من

با دل تو

ته دلتنگی ِ شب

چه درخشان شده است


طپش ِ قلب من از

چشم ِ سیاه ِ تو چه دید:

که چُنین دل ز ِ پریشانی ِ این فاصله‌ها

اسم ِ زیبای ِ تو را در خفقان می‌خواند (؟) ؛


ز ِ چه رو دل

ز ِ نگاه ِ تو به هر سو ست روان ؟

تو درخشیدی باز

گر چه با عشوه و ناز

و خریدار ِ دو چشم ِ تَر ِ من (؟)

دل تو نباز!...


و به هنگام ِ عبور از شب ِ یلدای ِ زمستانی و سرد ‌‌ْ،

می‌دیدم‌‌ْ:

ماه‌‌ْ از نور ِ رُخ‌ات‌‌ْ می‌تابید ‌‌ْ ؛


باز ‌‌ْ آن‌‌ْ چشم ِ سیاه‌ات‌‌ْ بستی‌‌ْ (؟)،

که چُنین ‌‌ْ خسته نشست‌‌ْ

پلک ِ سنگین ِ خدا

روی ِ دلتنگی ِشب‌‌ْ ؛

سایه روشن‌ها را

با شعف‌‌ْ می‌چیدم ‌‌ْ

زیر ِ هر گوشه‌ی ِ چشمم ‌‌ْ هر بار ‌‌ْ

سایه‌ها در شفق چشم ِ خدا پیدا بود

و خدا می‌خندید ‌‌ْ ـ در خواب ـ !...


ماه ِ من‌‌ْ

در شب ِ سرد ِ زمستان ‌‌ْ خواب است‌‌ْ

زیر ِ هر پلک‌‌ْ

دلم ‌‌ْ بی‌تاب است ‌‌ْ؛

و چه پنداشته‌اید،

کِه خدای‌ام‌‌ْ خواب است ؟


به گمان‌ات‌‌ْ

سردی ِ حسِّ دل‌ام ‌‌ْ

گاه و بی‌گاه ‌‌ْ

از این‌‌ْ فاصله‌ها ست ‌‌ْ!...

باز‌‌ْ هر اشک ِ فرو ریخته ‌‌ْ از چشم ِ سیاه‌ات ‌‌ْ

ز ِ همین‌‌ْ خاطره‌ها ست‌‌ْ ؟

” خط بطلان ‌‌ْ بکشم‌‌ْ

به تن ِ سرد ِ زمین‌‌ْ

که میان ِ تو و دلتنگی ِ شب‌‌ْ

پا برجا ست ‌‌ْ ؟ “


روح ِ تو‌‌ْ

طرح ِ یک‌رنگ ِ خدا ست‌‌ْ ،

وَ چُنین‌‌ْ پندارم

روح ِ تو را ‌‌ْ

که چُنین زیبا ست‌‌ْ... ؛


کــِـه‌‌ْ در این عُمق ِ مه‌آلود ِ شب ِ سرد وُ سپید ‌‌ْ

دست ِ گرمی ‌‌ْ

به نوازش‌‌ْ

دارد ‌‌ْ ؟


دست‌های ِ تو ‌‌ْ

همانْ دست ِ خدا ست‌‌ْ !!

که در این عُمق ِ مه‌آلود ِ شب ِ سرد وُ سپید ‌‌ْ

به نوازش‌‌ْ  ................دارم ‌‌ْ؟...


– می‌خواهم امشب ‌‌ْ

از طرح ِ خیس ِ شب‌‌ْ گریه‌های‌ام ‌‌ْ

شعـــــــری‌‌ْ سپیــــد و بلنــــد ‌‌ْ

به ”خدای ِ واقعی‌‌ْ (تو)“ هدیه دهم!... –


تنها سردی ِ زمستان ِ امسال‌مان ‌‌ْ،

دوری ِ تو از من است

و دستانمان سَرد و تنهاست، در جیب!...

من‌‌ْ در آرزوی ِ رستاخیز ِ بهاری دیگر أم‌‌ْ

کِه تو را بیابم ، شاید‌‌ْ!...

و بیایی ‌‌ْ از دور ‌‌ْ،

دستم ‌‌ْ را بگیری ‌‌ْ

به مهربانی‌‌ْ

که تو را‌ ‌ْ به میهمانی ِ واژگان‌ام‌‌ْ می‌خوانم ‌‌ْ،

ای مهربان‌ترین‌‌ْ.


◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘ ◘

☆ تو را می‌‌پرستم:

حالتی‌ْ در چشمان ِ بلوری‌‌ات‌ْ پیدا ست‌ْ ،

به روشنای ِ چندین‌ْ آسمان ِ آفتابی ،

جذبه‌‌ای‌ْ دلنشین‌ْ، که مرا به سوی تو می‌‌کِشد،

دیگر واجب‌‌ست بر من‌ْ، سجده‌‌ای عمیق‌ْ، رو سوی ِ قبله‌‌ی ِ چشمان ِ تو..

آری‌ْ تو را می‌‌پرستم‌ْ، مؤمنانه..


▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄ سُهیل ▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄


[ پنج‌شنبه 5 دی 1392 ] [ 23:55 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید