X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


برخیز ‌‌ْ ؛

از : « رخت ِ رخوت ِ خواب ِ خراب ِ خویش »

برخیز‌‌ْ !...


آرام‌‌ْ

به جانب ِ کفه‌ی ِ فردا

خم شو (!) ؛

به اُمید ِ اندکی

حتی ‌‌ْ اگرت باقی‌ست ‌‌ْ

برخیز ‌‌ْ ؛

ـ عُصیان‌زادگان ِ درد را همدرد باش‌‌ْ ـ


گیج و منگ‌‌ْ ملولان ِ رخوت‌آلوده‌‌ْ را ماننده‌‌ْ

به سَبک ِ کِرم‌های ِ در گِل‌آلوده‌‌ْ جا مانده‌‌ْ

مباش‌‌ْ !!

برخیز‌‌ْ !...


□ ◘ □ ◘ □

برخیزید ‌‌ْ

دست‌گیرید‌‌ْ :

دست ِ یکدگر تا ‌‌ْ

دوباره برانگیزید‌‌ْ ؛


وَ براندازید ‌‌ْ ؛

با هر سنگ ‌‌ْ :

این متروکه‌‌ْی ِ باریک ِ تنگ‌‌ْ

کلبه‌ی ِ تاریک و ظلمت‌بار ِ ننگ‌‌ْ

ـ با همین سنگ‌‌ْ ،

که با دست ِ من و تو ،

وَ اجدادمان‌‌ْ ،

همیشه آشناست‌‌ْ ،

دیوارهای ِ سکوت را فرو ریزیم... ـ

بیا اینک براندازیم ‌‌ْ

با جرأت ‌‌ْ فرو ریزیم‌‌ْ

با پرتاب ِ معنادار ِ سنگ‌‌ْ !...


وقت‌‌ْ تنگ‌‌ْ است ‌‌ْ

خموشی‌‌ْ ننگ‌‌ْ است ‌‌ْ

باز هربار ‌‌ْ به تکرار ‌‌ْ

نگو دل‌‌ْ به سکوت ِ لب ِ ما در چنگ‌‌ْ است ‌‌ْ ؛


ـ حرف ِ یامُفت‌‌ْ اگر بوده پیامم :

انگ‌‌ْ است‌‌ْ !... ـ


خسته‌‌ْ ...برخیز :

صدا کن ‌‌ْ ، ...که خدا در جنگ‌‌ْ است‌‌ْ (!)

و کدامین‌‌ْ انسان ‌‌ْ گوش به زنگ است ‌‌ْ ؟!...


□ ◘ □ ◘ □

از صدای ِ غفلت ِ پیچیده ِ در پستوی ِ تاریک ِ سکوتت ‌‌ْ

دور باش ‌‌ْ

خیز ‌‌ْ

فریادی رسا ‌‌ْ

در گوش ِ ترسوی ِ خماران ‌‌ْ نعره‌کش‌‌ْ !...

تا ‌‌ْ

به خویش آیند ‌‌ْ ،

هوش‌‌ْ آیند ‌‌ْ ؛

از مُرداب ِ خاموشی‌‌ْ

وَ گرداب ِ فراموشی‌‌ْ ،

برون آیند ‌‌ْ ؛

وَ بگشایند ‌‌ْ :

چشمان‌‌ْ را فراسوی ِ خموشی‌‌ْ

رو به سوی ِ دشت ِ آلاله‌های ِ سُرخ ِ بیداری ...؛

وَ یک دَم ‌‌ْ هم ‌‌ْ

نیارامند ‌‌ْ :

همچون خفته‌گان ِ رخت ِ چرکین ِ عزاداری ‌‌ْ

که در بند ِ کفن‌‌ْ محصور ‌‌ْ تن‌هاشان‌‌ْ

و مانَد روح‌شان ‌‌ْ تا دهر ‌‌ْ

در ظلمت ‌‌ْ، فراموشی ‌‌ْ وَ خاموشی ‌‌ْ

وَ در تابوت ِ سرد ِ بسته و تاریک ِ خاک‌آلود ‌‌ْ

از سهم ِ قفس‌هاشان‌‌ْ :

فقط ‌‌ْ فرسوده گور ِ تنگ ِ بی‌نام ِ نمور ِ مانده در بُن‌بست‌‌ْ

باشد ‌‌ْ ؛

هم چه آسان‌‌ْ آرمیده‌‌ْ تا أبد ‌‌ْ متروک‌‌ْ

لب‌هاشان ‌‌ْ قرین ِ نیستی ،

مسکوت‌‌ْ !...


⊹  ⊹  ⊹   ⊹   ⊹  ⊹  ⊹

☼ پ.ن:

گر اینگونه :

به خواب خویش آرامیم ؟...

ای کاش هیچ‌گاه نیارامیم !!...


▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄  سُهیل‌‌ْ  ▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄

[ شنبه 12 بهمن 1392 ] [ 01:17 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید