X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


تا کِی‌‌ْ

به خواب خویش آرامیم ؟...

ای کاش‌‌ْ هیچ‌گاه نیارامیم !!...


ظالم‌‌ْ به ظلم ِ خویش در افکــَـنــَد

من و ما را ...؛

چرا که اینگونه بوده است روال‌‌ْ ،

ظلمت به نور چیره شود به هر منوال‌‌ْ ؛


باشد ‌‌ْ

لب‌‌ْ در سکوت، آرام‌تر ‌‌ْ

برآماسد ‌‌ْ ،

چون‌‌ْ چرکین‌گلوی ِ در آماج ِ بغض‌ها مسدود‌‌ْ !... ؛


• یک نکته در سر ِ من‌‌ْ

بـاز ‌‌ْ پیچ می‌خورد:

نکند‌‌ْ سکوت ِ دوخته بر لبان ِ خشک‌‌ْ،

رنج ِ دگر‌‌ْ به رنج‌های ِ دگرتر‌‌ْ

بیافزاید ؟...


ــ آیا به یاد دارید‌‌ْ :

آن روزگار ِ تلخ‌تر از زهر را ‌‌ْ

که شیرین‌تر‌‌ْ از عسل‌‌ْ شده است‌‌ْ

اکنون‌‌ْ به کام‌مان‌‌ْ ؟!... ــ


چقدر دیر شده است‌‌ْ ...

چقدر دور ؛

که حال‌‌ْ

خنده‌ی ِ مصنوعی ِ بر لب‌‌ْ سوار ‌‌ْ

هیچ‌‌ْ دردی را نشد درمان‌‌ْ ؛

هوار‌‌ْ !...


چقدر سخت است ‌‌ْ

که آفتاب‌‌ْ،

زبانه کشد‌‌ْ تن و جان‌اش‌‌ْ

فراز ِ آتش ِ سوزان ِ شیون ِ هر‌‌ْ سار‌‌ْ !


چقدر تلخ است ‌‌ْ

بر بلند ِ طاق ِ هر بُن‌بست ‌‌ْ

باشد ستاره‌ای‌‌ْ

به آه ِ سرد ِ وجودم

حسادت‌اش بشود !...


⊹  ⊹  ⊹ • ⊹  ⊹  ⊹

باشد ‌‌ْ

دگر آرزو به دل مانیم‌‌ْ

چون دل‌هایی‌‌ْ

که به هم‌‌ْ

پیوند نخوردند‌‌ْ ؛

باشد ‌‌ْ

خود را به اندک‌‌ْ ،

همیشه راضی داریم‌‌ْ

چون‌‌ْ حکم‌‌ْ چنین راندند ‌‌ْ

و گردن‌ها ‌‌ْ

چُنین خود‌‌ْ ،

به ذلت نهادیم‌‌ْ !... ؛

باشد ‌‌ْ

چنان‌که: «خود کرده را تدبیر نیست!»


افسوس‌‌ْ

یک تن‌‌ْ ـ حتی ـ

در‌‌ْ آمد شدنی‌‌ْ :

عُصیان نکرد‌‌ْ (!)

آن‌چنان‌‌ْ آسوده برتافت ‌‌ْ

کنار آمد ‌‌ْ

که خوابیـد ‌‌ْ که خوابیــد ‌‌ْ که خوابیـــد ‌‌ْ‌‌ْ ؛

آن دَم

که دست‌ها می‌دید ‌‌ْ

به خون ِ یکدگر‌‌ْ آغشته‌ست‌‌ْ !...


شاید که کاسه‌ای‌‌ْ ،

بلعییده ‌‌ْ

نیم‌کاسه‌ای‌‌ْ تَرَک خُرده‌‌ْ

این‌چُنین‌‌ْ که مَدهوش‌ایم‌‌ْ ؛

یا شاید ‌‌ْ

که کلاهی‌‌ْ بزرگ‌تر‌‌ْ ـ حتی ـ

بر سر نهاده‌ایم‌‌ْ ،

که خاموش‌ایم‌‌ْ !...


ــ این ”سکوت ِ تلخ‌‌ْ“ دیگر چیست؟

ــ شاید، یادگاری‌ست !!...


□ ◘ □ ◘ □ ▲ □ ◘ □ ◘ □

☼ پی‌نوشت:

• وآی‌‌ْ از این ”‌خانه ‌‌ْ ‌“

• وآی‌‌ْ از این‌‌ْ ”‌به سوگ‌‌ْ خفته‌‌ْ کاشانه ‌‌ْ ‌“

• وآی‌‌ْ از آستان ِ درش‌‌ْ ، که کوبه ندارد ‌‌ْ !...


من‌‌ْ ”‌باید‌“ به جایی بیاندیشم‌‌ْ که اندیشه‌هایم‌‌ْ را نخوابانند ‌‌ْ !...

آخر ‌‌ْ‌ این ”‌خانه ‌‌ْ‌“ دیگر آرامش ِ ”دیروز“ را ندارد ‌‌ْ ...


◄ این‌‌ْ کبود‌‌ْ آسمان‌‌ْ ، تا همیشه‌‌ْ کبود نمی‌ماند‌‌ْ !... ►



▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄  سُهیل‌‌ْ  ▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄


[ شنبه 12 بهمن 1392 ] [ 01:38 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید