X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


من از سیاهی شب‌‌ْ ، من ز ِ بیم می‌نالم

تو از سیاهه‌ی ِ چشم‌ام‌‌ْ ، ستاره می‌چینی !...

من از سپیده‌دمان ‌‌ْ، نا اُمید وُ دلگیــرم

تو در سپیدی ِ چشم‌ام‌‌ْ ؛ اُمید می‌بینی ؟!...


عجیب نیست‌‌ْ اگر آفتاب‌‌ْ خواب شده‌ست‌‌ْ

در این سیاهه سحر ‌‌ْ، رو به صبح ِ اجباری‌‌ْ !

اگر که خفته نباشیم‌‌ْ ؛ منگ وُ مَدهوش‌ایم ‌‌ْ

در این حکایت ِ ننگین ِ خفته‌بیداری !!


عجیب‌‌ْ ... ؛ ظلمت ِ مطلق‌‌ْ ، ستاره باران شد !

زهی‌‌ْ ... ؛ ز ِ زور ِ سیاهی‌‌ْ ، ”سپید‌‌ْ“ خسران‌‌ْ شد !

در این طلوع ِ خیالی‌‌ْ ، چه صبح ِ فردایی‌ست‌‌ْ ؟...

برای ِ خیل ِ خموشان ‌‌ْ، جواب‌‌ْ ؛ آسان شد !!


عجیب نیست ‌‌ْ خزانه ، خزین ِ دلگیری‌ست ‌‌ْ

که هر چه سهم ِ فقیران ‌‌ْ، اسیر ِ زنجیری‌ست‌‌ْ !

عجیب نیست که آب ‌‌ْ، ارث ِ حرص ِ رندانی‌ست ‌‌ْ

وَ هر چه شور وُ عطش ، سهم ِ هر که زندانی‌ست‌‌ْ !...


عجیب نیست‌‌ْ قناری‌‌ْ ؛ سکوت می‌خواند

سُرود ِ مرگ را ‌‌ْ پُر شکوه می‌داند !

عجیب نیست‌‌ْ کلاغی‌‌ْ ؛ سیاهه می‌نالد

وَ قیل وُ قال ِ سیه را ‌‌ْ ”سپید‌‌ْ“ می‌نامد !!


عجیب نیست‌‌ْ شیاطین ‌‌ْ ، طلایه‌دار وُ زرنگ ‌‌ْ

چنان‌که چیره ‌‌ْ سیاهی‌‌ْ ؛ به هر نمادین رنگ !...

دریغ ‌‌ْ هر چه اُمید از دریچه‌هایی سنگ ‌‌ْ

دمانده بر تن ِ رنجور ِ رو سپیدان ‌‌ْ ؛ ” ننگ “ !!


اگر که در من ِ خسته ‌‌ْ، اُمید ِ رستن ‌‌ْ نیست

نهال ِ سبز ِ بلندی ‌‌ْ، در این شب‌ستان باش !

تو خود طلایه‌نشین ِ سیاهه زندانی !...

قسم به بخت ِ سیاه‌ام ؛ مطیع ِ رندان ” نــ “ باش !!


❊ ❊ ❊  ℂ  ❊ ❊ ❊

✩ رُک‌‌ْ نوشت:

عجیب‌‌ْ ... ؛ ظلمت ِ مطلق‌‌ْ ، ستاره خواران شد !

زهی‌‌ْ ... ؛ ز ِ زور ِ سیاهی‌‌ْ ، ”سپید‌‌ْ“ عُریان‌‌ْ شد !

در این طلوع ِ ملنگی‌‌ْ، چه صبح ِ فردایی‌ست‌‌ْ ؟...

برای ِ خیل ِ مشنگان ‌‌ْ، جواب‌‌ْ ؛ پنهان شد !!


✛ پ.ن:

← زهی‌‌ْ ! ؛

سپید ِ سیه‌پوش ِ رو به خاموشی !... ؛

عجیب نیست‌‌ْ بگویی: ”‌ سُهیل ِ خاموشی !! “ →


✫ ✫ ✫ ✫ ✫ ✫ ✫ سُهیل‌هدایت ✫ ✫ ✫ ✫ ✫ ✫ ✫


[ یکشنبه 18 اسفند 1392 ] [ 21:44 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید