X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه مکث
”چشم بر بندید بر من یـا مرا بیابید اگر می‌بینید“ 
پروفایل سهیل


لینک دوستان


دل ِ من ، کوچه‌ی ِ تاریکی‌ست

که بدان ، نور نمی‌یابد رَه ...!

نه چراغی ، که بسوزد وَ بسوزاند وَهم ؛...

نه درختی ، که بدان‌‌ْ تکیه زند رهگذری !


دل من ، کوچه‌ی ِ باریکی‌ست

که بدان ، کَس نمی‌یابد رَه ...!

نه توانی ، که به فریاد ‌‌ْ، سکوتی شِکَنَد ؛...

نه نشانی ، که شود مُژده دهد گمشده‌ای !


وَ شبی ،

در گذر از نیمه‌ی ِ شهریور بود !


مَه ِ دیوانه‌پریشی تنها ،

که به شب ، در گذر از راه ،

به بی‌راهه رسید ‌‌ْ

سوی ِ ویرانه‌ی ِ دل پای نهاد ؛


او بجز کوچه‌ی ِ بُن‌بست ‌‌ْ

که اُمید نداشت

هیچ ندید !...


به سرش زد ‌‌ْ

که ز ِ دل ،

در تب ِ خاکستری ِ وَهم

فریاد کِشد :

« وَ کسی نیست در این کومه‌ی ِ ویران ، که دهد مُژده مرا ؟ »


وَ به جز زوزه‌ی ِ باد

که به مُشت‌اش فریاد

همه‌جا پرسه‌زنان می‌پیچید ،

مَه ِ دیوانه‌پریش

هیچ نیافت !...


با خودش گفت :

« مگر می‌شود از کوچه‌ی ِ متروک صدایی شِنود ؟! »


ماه ، ناگاه ‌‌ْ

سر از یوغ ِ سیاهی برداشت

وَ به مَه خیره بِشد ...


مَه ِ دیوانه‌پریش ،

تازه می‌دید کجاست ‌‌ْ...


لحظه‌ای در گذر از ثانیه‌ها

هیچ نگفت ...

ــ کوچه ، ویران شده بود ! ــ


مَه ِ دیوانه ،

به دروازه‌ی ِ متروک نظر کرد ؛


تکه سنگی به زمین بود ،

بَر آن شد ،

که به دروازه‌ی ِ زنجیر شده کوبه زند ...


ضربه‌ای از پس ِ هر ضربه‌ی ِ دیگر محکم !

وَ کسی ،

جز دل ِ خاموش ِ حزین ِ من ِ ویرانه

در آن خانه ،

که اُمید از آن رخت ببسته‌ست

نبود !...


چشم ِ شب‌‌ْ خیره به خُرناس ِ زمان !

دل ِ بشکسته‌ی ِ ویران ِ من از هجمه‌ی ِ خاموش‌‌ْ ،

تُهی‌‌ْ !

کوچه‌‌ْ در بحبوحه‌ی ِ خیزش ِ یک رستاخیز !

شهر ، آواز ِ شعور !

چشم ، پُر اشک وُ شعف !


برخیز !

لحظه‌ی ِ دیدار است ... ツ


✪✪✪✪✪✪✪ سُهیل‌هدایت ✪✪✪✪✪✪✪




[ یکشنبه 29 تیر 1393 ] [ 23:09 ] [ سُهیل هدایت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
سخن نویسنده

نمی‌گذارند دوستت داشته باشم.. نمی‌گذارند دوستم داشته باشی.. نمی‌گذارند تو مرا، و من خدای واقعی را دوست داشته باشم. ولی همیشه غصـّه می‌خورم که، نمی‌شود که آرزوهایم را خام به گور ببرم. همش ذهن ما را با عمو جغد شاخدار و خاله پیرزن و لولو و سایه‌ای که صدای هووو می‌دهد پر می‌کنند که جا برای فهمیدن نداشته باشیم. بله پس ما حالا همگی خوشحالیم که می‌دانیم نفهمیم و به نفهمی خود می‌خندیم که رشد کند، بزرگتر شود تا جایی که مثال و اسباب خنده یابو شویم. افسوس که به خوشحالیه خود، خوشحالیم. خوشحالیم... و خوشحال‌تر... تا جایی که یادم برود دوستت داشته باشم.. و تا جایی که یادت برود دوستم داشته باشی.. ☼ پس بگــذار آنچــه قــرار است یـادم بــرود را حــال بگویــم: ☆ دوستـت دارم ☆ نـقـطـ...ـه، ســر خــط .
برگه ها
خوش آمدید